تبليغاتX
ناله های روح من

به نام حق

 کسی که در درون پیله ای که کس دیگری آن را دورش بافته ، باشد جز درون آن ، چیز دیگری نخواهد دید . وسعت دیدش و همینطور اندیشه اش به اندازه ی درون آن پیله خواهد بود و آن دشمن و یا آن نامرد را نمی تواند ببیند و عکس العمل نشان دهد و حتی نمی تواند آن کس را متصور شود. حال هر چقدر هم که به مغزش فشار آورد باز هم درمانده خواهد شد چون اصلا راه را غلط می پیماید . آری ، در تشخیص مسیر یافتن حقیقت در اشتباه است . او سالها و یا حتی شاید تمام عمر را به فکر کردن در آن مبحث بگذراند ولی در نهایت به بن بست خواهد رسید و پیمودن راه برایش غیر ممکن خواهد بود .

مسیر و شیوه ی این بیچاره باید اینگونه باشد که اول پیله ی دور و برش را بشکافد و از حصاری که دیگری بر او بافته ، آزاد شود و بعد بتواند چهره ی آن نامرد را ببیند ، فکر کند ، راهش را انتخاب کند و به سعادت برسد . خلاصه پیله را بدرد و تبدیل به پروانه ای زیبا شود...

به نظر من این توصیف نمادین بسیار شبیه زندگی ماست که بدون اغراق می توانم بگویم که بیش از 80 درصد (به نظر شما چند درصد می تواند باشد؟) از ما تا آخر عمر نمی توانیم پیله ی بافته شده توسط نامرد را بدریم و بدتر از آن اکثرا هم به این وضع عادت می کنیم که واقعا باعث شرمندگی است . امیدوارم روزی رسد که دیگر دور و برمان هیچ ظالم و نامرد و سلطه گری نباشد که برای منافع خود دور دیگری پیله بسازد و او را درون آن زندانی کند و اجازه خروج و شکوفایی را از او سلب کند ...

 

[پی نوشت 1]

برای جستجوی صادقانه ی حقیقت همیشه باید افکار قدیمی بی دلیل و منطق را از ذهن پاک کرد ،تصورات فدیمی و القا شده توسط دیگران که اکثرا هم بدون منطق هستند را باید پاک کرد . باید بدون هیچ پیش فرضی شروع کرد و ادامه داد...

[پی نوشت 1]

کاش زندگی همان تصوری بود که در کودکی داشتیم... ولی افسوس که آن تصور کلا فرق دارد با حقیقت.

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 0:14 توسط رسول نامور |

به هر حال ، سه ره پيداست :
« پليدي ، پاکي و پوچي »
اين سه راهي است که پيش پاي هر انساني گشوده است ، و تو يک کلمه ي نامفهومي ، و "وجود"ي بي "ماهيت" ي و هيچي که بر سر اين سه راه ايستاده اي . تا ايستاده اي ، هيچي، چون ايستاده اي ، هيچي . يکي را انتخاب مي کني ، به راه مي افتي ، و با انتخاب راه "رفتن" ات ، "خود"ت را انتخاب مي کني ، معني مي شوي ، "ماهيت وجودي"ات معين مي شود ، چگونه "بودن"ت شکل مي گيرد ، و اين چنين است که ، آدمي که با "تولد" "وجود" يافته است ، با "انتخاب" ، "ماهيت" مي يابد .

« دکتر علي شريعتي »

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 22:23 توسط رسول نامور |

 دیوانه ای گشته ام آواره . راه نجات می جویم . به هر کجا می نگرم بن بست است . تاریکی تمام وجودم و حتی همه ی غیر وجودم را گرفته است ! دیوانگی من انگار جور دیگریست ! نمی دانم همه ی دیوانه ها مثل من می دانند که دیوانه اند یا نه ! آه چه کابوس طولانی گشته این زندگی "روزمره" !

با تمام وجود فریاد نعره وار می زنم ولی که چه ؟ آیا صدایم را شنونده ای هست ؟

هر روز " آیا " های ذهن پریشانم رو به فزونی است و من هنوز در " آیا " ی اولی مانده ام !

حال من ، حال غریبی است که دیوانگی ام پیدا نیست و فریادم بی صداست . "فعلا" تنها چاره را "مستی" می دانم ولی ترسم از گذر زمان است که بی مهابا می تازد...

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 18:53 توسط رسول نامور |

به نام خدا

وقتی احساس در فلبم لبریز می شود فوران این احساس در قالب نوشتن به بیرون تراوش می کند .
من امروز با درد همراهم ، دردی که حالم را بی حال کرده و زندگی را برای من تنگ . حبس در جسمی نحیفم که هر لحظه انگار می خواهم جسمم را بدرم و به بیرون ، به آزادی برسم .
آری کوچ باید کرد از خود . دور باید شد از این زندان تن . در این دیار غربت در زندان بودن دیگر آخر غم است ! ! !
روزمره گی ، بیزارم از تو . فراموشی ، متنفرم از تو . دنیا ، برای من غربتی و تو ای جسمم ، فراریم از توی نا آشنا و نامرد !
گریه ، به تو نیاز دارم . چرا اینگونه دور شده ای از من ؟ چشم هایم دیگر طاقت این همه صبر را ندارند و روحم در اذیت است و عذابی مرگبار را تحمل می کند !
خدایا ، نگاهم را پاک گردان ، صدایم را ساز گردان ، روحم را آزاد و مسیرم را مستقیم و دردم را تسکین ده و مرا در پناه خود ، بی خود گردان...


+ نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت 12:7 توسط رسول نامور |